شهادت حضرت اباعبدالله الحسين (ع) را به تمامي آزادگان جهان تسليت ميگوئيم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

موسيقي ، فرهنگي ، ورزشي و تاريخي در وبلاگ ما
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

عيد غدير خم عيد ولايت اميرالمومنين علي (ع) مبارك باد
سوگند به آن خدایی که جان من در دست قدرت اوست، اگر نبود این که گروهی از امت من تو را مثل انصاری که عیسی را به خدایی اشتباه گرفتند، غلو کنند در مورد فضایل و مناقب تو، مطالبی می گفتم که تمام مسلمانان خاک زیر پای تو را توتیای چشم خود می کردند .
((حضرت رسول (ص) مسند احمد حنبل به نقل شرح ابن ابی الحدید، ج 9، ص 168))

نگاه امام به كارگزاران را ميتوان از ميان نامه هائي كه براي كارگزاران خود در طي حكومت پنج ساله اش ارسال نمود و متن خطبه ها و سخنانش كه در طول زندگاني شريفش ايراد فرمود جستجو كرد . و مهمتر از آنها شيوه حكومت ايشان ميباشد كه الگوئي جاودانه از حكومتي الهي را براي هميشه تاريخ به يادگار گذاشت . حكومتي هرچند بسيار كوتاه و آكنده از غبار كين بدخواهان و بد انديشان و هياهوي جنگ افروزان ولي به زلالي وپاكي روح مردي كه نه بشرتوانش گفت و نه خدا توانش خواند .
نگاهي هر چند كوتاه به تنها سند مكتوب سيره آن امام همام، شدت توجه ايشان را به خصوصيات فكري و عملي كارگزاران نظام آشكار ميكند . كه آنچه مسلم است، اين است كه سخن گفتن از آن نه در توان خردي چون من است و نه تصور اينكه، داشتن اين خصوصيات از ديد آن امام همام غايت يك كارگزار است به صلاح، كه خود در اين سراي محدود و فاني هزاران بار برتر از اين بود، و باز سر در چاه فرو ميبرد و از بيم حدوث غفلتي نه از طرف خود كه او پاك بود و معصوم ، بلكه از مردمي كه او حاكم آنهاست ، چه در آن وقت كه حكم دين داشت چه در آن وقت كه حكم دين و مردم داشت، به درگاه خداوند ناله ميكرد.
بنابراين آنچه در پي ميايد تنها باز نوشتي مختصر است از معدودي از صفحات نهج البلاغه عظيم وگرانقدر كه انشااله بتوان اندكي از آن را به عمل آورد كه آن روز، روز فخر بر مسلماني ماست .
خصوصيات كارگزاران كه مد نظر آن حضرت ميباشد را شايد بتوان به دو دسته شخصي و اجتماعي تقسيم كرد كه دستورات و سفارشات ايشان نيز در جهت تقويت هر دو بعد مذكور ميباشد كه عبارتند از :
1 – شخصي
داشتن اخلاص در اعمال – توكل كردن به خداوند - داشتن روحيه ايثار – فرمانبرداري كامل از خداوند – متابعت از واجبات الهي – مبارزه و مخالفت با هواي نفس – خوش روئي با فقير و غني – تواضع – پرهيز از دروغ و تهمت – مقدم دانستن نماز – پرهيز گاري در آشكار و نهان و به آن وقت كه جز خداوند شاهدي نيست .
2- اجتماعي
اهميت دادن به جهاد در راه خداوند – محترم شمردن حقوق تمامي مسلمين – برقراري و حفظ نظم و ساماندهي وضع ملت – دقت و سخت گيري در بيت المال – رعايت مساوات در پرداخت حق مسلمين از بيت المال – پرهيز از خوشگذراني و اسراف در اموال و كارها – دقت در دريافت ماليات از مردم و رعايت حال افراد كم توان جامعه – صرفه جوئي در هزينه هاي بيت المال – امانت دانستن بيت المال و خود را انبار دار خداوند شمردن – سوء استفاده نكردن از قدرت و امانت دانستن پست و مقام – اهميت دادن به محرومين و مدارا كردن با آنان – رسيدگي به حال زير دستان و محبت به آنان – رعايت انصاف و ملايمت با مردم – رحم و شفقت و احترام به تمامي مردم حتي مشركيني كه در سرزمين اسلامي بدون قصد جنگ زندگي ميكنند – اجراي مقررات و قوانين الهي .
و در پايان فرازي از نامه شماره 53 آن حضرت كه خطاب به مالك اشتر نخعي (استاندار مصر) نوشته اند عينا درج ميگردد . نوشته اي كه بيانگر عظمت روح اين مرد آسمانيست و همانند خورشيد روشن كننده راه كارگزاران و دولتمردان .
« قلب خود را با لباس رحم به زير دست ، محبت و لطف به آنان بپوشان . همانند حيواني نباش كه خوردن مردم را سود خود بداني . زيرا مرد دو دسته هستند :
يك دسته برادر ديني تو هستند و دسته ديگر از نظر انساني با تو همنوع مي باشند ، لغزش زياد دارند ، اشتباهاتي مرتكب مي شوند ، از روي عمد و خطا كارهائي انجام ميدهند ، بنابراين تو بايد از اشتباههاي آنها چشم بپوشي ، از لغزشهاي آنان صرفنظر كني . همان طوري كه دوست داري كه خدا از گناهانت چشم پوشي و از آنها صرفنظر كند ، تو هم بايد از زير دستانت صرفنظر كني ، زيرا تو بر آنان حكومت داري و رهبر ، بر تو حكومت دارد و خدا بر رهبرت نفوذ دارد و مسئوليت آنان را به عهده گرفته اي و مسئول آنها هستي. »




" اشتباهات بزرگ والدين در رفتار با فرزندان خود"
والدين هميشه دوست دارند كه فرزنداني خوب و با ادب داشته باشند و همه تلاش خود را براي رسيدن به اين منظور انجام ميدهند. ولي در بعضي مواقع راه را اشتباه انتخاب ميكنند و نتيجه معكوس ميگيرند.
همانقدر كه رسيدگي به كودك و توجه به نيازهاي او اهميت دارد، بيش از حد اعتنا كردن و يا شايد زياده روي در بعضي از امور بازده خوبي ندارد و درست خلاف آن چيزي ميشود كه شما انتظار داريد. در اينجا به نكات مهمي كه باعث بيراهه رفتن در امر تربيت كودكان ميشود اشاره شده است:
1 - لوس كردن فرزند: همه والدين فرزندان خود را دوست دارند و تمام آنچه دارند و ندارند را براي فرزندان خود طالب هستند كه به هر حال هزينهبر است. پدر و مادرهاي زيادي هستند كه با محبت افراطي باعث لوس شدن فرزند شده و تازه بچهها با داشتن اين همه چيز، خوشحال به نظر نميرسند. اين باعث ميشود كه كودكان هرگز راضي به نظر نرسند و مدام تقاضا و توقع بيشتري داشته باشند.
2 - تربيت نامناسب: زماني كه شما تنبلي به خرج ميدهيد كه فرزندان خود را به طور صحيح تربيت كنيد، در نتيجه اين وظيفه خطير را برعهده اطرافيان فرزندتان قرار ميدهيد. اگر شما نتوانيد كودكتان را به طور صحيح تربيت كنيد ديگران اقدام ميكنند.
3- عدم مشاركت در مدرسه فرزندان: بعد از خانه، مدرسه محلي است كه بچهها در آن بيشترين ساعت را حضور دارند و بنابراين معلمان و همسن وسالان نقش مهمي در زندگي آنها دارند. در نتيجه شما نبايد از مدرسه فرزندتان فاصله بگيريد و بايد خود را درگير مسائل مربوط به آنها كنيد. مهم حضور يكي از شماست. شما حتي بايد از طريق تلفن و يا حضوري با معلم فرزندتان در تماس باشيد. اين نشاندهنده حساسيت شما روي تربيت و رشد فرزندتان است و معلم را ملزم به دقت و هوشياري بيشتري نسبت به تربيت فرزندتان ميكنيد.
4 - افراط و تفريط در تشويق فرزندان: زماني كه فرزند خود را تشويق ميكنيم، باعث افزايش عزتنفس آنها ميشويم. اما بايد مراقب بود كه در اين موارد حداعتدال را رعايت كنيم. اجازه دهيد كه تشويق در وقت مناسب و تنها زماني كه كار فرزندتان واقعا لايق تشويق است انجام شود. اگر براي كار معمولي كه انجام دادهاند از آنها خيلي زياد قدرداني كنيد باعث ميشود كه كودكان نسبت به ارزش واقعي دستاورد خود دچار انحراف فكري شوند.
5 - عدم اعطاي مسئوليت به فرزندان: فرزند شما نبايد به خاطر انجام كارهاي عادي و معمولي چيزي دريافت كند، چون آنها عضوي از خانواده هستند نه مهمان حاضر در هتل. هركس كه در خانه زندگي ميكند موظف به انجام امور مربوط به خانه است. از شستن ظروف گرفته تا گردگيري و...
تشويق كودكان براي انجام كارهاي فوقالعاده لازم است البته نه در كارهايي كه وظيفه عادي هر عضو خانواده است. بچه بايد بخشي از مسئوليت زندگي مشترك با خانواده را به دوش بگيرد. آنها برده شما نيستند اما مطمئن باشيد كه در تعطيلات و مرخصي دائم هم به سر نميبرند.
6- عدم رفتار صحيح با همسر: هر طور كه با همسر خود رفتار كنيد، به عنوان الگو براي آينده فرزندان خواهيد بود؛ يعني آنها نيز دقيقا همينطور با همسر خود رفتار خواهند كرد. اگر به صورت غير صحيح با همسر خود رفتار كنيد و مدام در حال مشاجره باشيد آنها نيز به همين سبك رفتار ميكنند. بچهها بيشتر از آنچه شما به عنوان نصيحت به آنها گوشزد ميكنيد، از رفتار شما پيروي ميكنند. اگر با همسر خود به احترام و توام با عشق رفتار كنيد، ارزش خانواده را به فرزند خود نشان ميدهيد و آنها از داشتن يك پناهگاه امن در اين دنياي وحشي بيشتر احساس امنيت ميكنند.
7 - داشتن توقعات غير واقعي از فرزند: اگر با كودكان سر وكله ميزنيد از آنها انتظارات معقول و منطقي داشته باشيد، به خصوص بچههاي كوچك. اگر براي شام جايي دعوت هستيد و از كودك 2 ساله خود انتظار داريد كه درست مانند يك شاهزاده كوچك رفتار كند، سخت در اشتباهيد. اگر در خيال و روياي خود انتظار داريد كه فرزندتان يك ستاره ورزشي و يا علمي شود، در حالي كه او تنها مايل به نوازندگي پيانو است، لازم است راجع به توقع خود تجديدنظر كنيد. انتظار شما از آنها بايدباعث شادي آنها باشد.
8 - نديدن آموزش براي دفاع از خود و خواستههايشان: خيلي از والدين تمام نيازهاي فرزندان را برآورده ميكنند و به اين ترتيب ارزش كار سخت و عدم وابستگي را در فرزند از بين ميبرند. به اين ترتيب نسلي از آدمهاي بيبو و خاصيت و به اصطلاح پهلوان پنبه ظهور خواهد كرد. بچههاي امروزه انتظار دارند كه همه كارها برايشان انجام شود. اينكه آنها را محكم و پرطاقت تربيت كنيد و از آنها بخواهيد كه اموراتشان را خود انجام دهند دليل عدم دوست داشتن آنها نيست بلكه نشانه عشق واقعي است.
9 - تحميل كردن گرايش و تفكر خود به فرزندان: اجازه دهيد كه بچهها بچگي كنند. والدين نبايد تمايلات و گرايش و نقطه نظرهاي خود را به فرزندشان تحميل كنند. اينكه فرزند خود را از اشتياقات خود آگاه كنيد خوب است اما آنها را تحميل نكنيد. اجازه دهيد همانطور كه هستند رشد كنند؛ بدون تحميل عقايد و خواستههاي شما.
10 - بي وفايي به قول و عهد: اگر فرزندتان را به خاطر نقاشي روي ديوار تهديد به تنبيه كردن ميكنيد، حتما اين كار را انجام دهيد. متاسفانه پيروي از قولهايي كه به فرزندتان ميدهيد زندگي را كمي سخت ميكند اما افزايش اعتماد به گفته شما چيزي مهمتر است. اگر شما به گفتههاي خود عمل نكنيد، بچهها به اين نتيجه ميرسند كه بين قول و عمل شما تناسبي نيست و در نتيجه به شما اعتماد نخواهند كرد.
به نقل از وبلاگ"مدرسه، معلم و والدين خوب"
عيد بر عاشقان مبارك باد . عاشقان عيدتان مبارك باد .

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
صداي پاي عيد مي آيد و دل مومن برسر دو راهي آمدن عيد رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکليف است، از آمدن آن يک دل شاد باشد يا از رفتن اين يک محزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش يک ماه عبادت و شست وشوي جان درنهر پاک رمضان است.
عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست ، عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نوبا جاني تازه از آن سر بر مي آورد . فطر شادي و دست افشاني بر رفتن رمضان نيست ، بر آمدن روز نو، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر بسازد . اگر درعيد فطر درنيابيم که از نو متولد شده ايم، اگر تازگي را درروح خود احساس نکنيم، عيد فطرعيد ما نيست .

ضمن تبریک مجدد فرا رسیدن عید فطر . در این ساعات پایانی ماه مبارک رمضان یکدیگر را فراموش نکنیم و برای عاقبت بخیری هم و صد البته عاقبت بخیری همه دعا کنیم . باشد که مستجاب شود .

(التماس دعا)
در سال 2002 میلادی رضا امیرخانی، داستان نویس کشورمان که به همراه تعدادی از نویسندگان دیگر به لبنان سفر کرده بودند، دیداری نیز با جرج جرداق داشته که شرح این دیدار را ميخوانيد .
عاشقان امیرالمؤمنین در تمام دنیا با کتاب الامام علی، صوت العدالة الانسانیه جرج جرداق، نویسنده بزرگ لبنانی آشنا هستند. تتبع و تحقیقات جرج جرداق، واکاوی و تفحص در زندگی و احوالات امیرالمؤمنین نیست ؛ بلکه شرح عشقی است به شخصیتی بزرگ و فراانسانی.
در سال 2002 میلادی رضا امیرخانی، داستان نویس کشورمان که به همراه تعدادی از نویسندگان دیگر به لبنان سفر کرده بودند، دیداری نیز با جرج جرداق داشته که شرح این دیدار را در زير ميخوانيد:
واقعیت آن است که ما - 5 نویسنده - از طرف جمیعت دفاع از ملت فلسطین و با پشتیبانی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی به لبنان رفته بودیم. صبح وقتی میزبان مان، هاشمی رایزن فرهنگی فعال و نشیط جمهوری اسلامی، خبر لغو سفر بعلبک را - به دلیل شرایط بد جوی - به ما داد، بدجور پکر شدیم. هیچ خیال نمی کردیم که ایشان پیشتر برای خالی نبودن برنامه، وقتی برای ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است.
خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محله ای مسیحی نشین در شمال غرب بیروت؛ بیروت نمایشگاهی است از ملل و مذاهب. شوخی نیست، کشوری با حدود 10 هزار کیلومتر مربع مساحت و 3 میلیون نفر جمعیت، 18 مذهب رسمی دارد. تا پیش از رفتن به لبنان همواره برایم سؤال بود که هویت یک لبنانی چگونه تعریف می شود؟ چه مؤلفه هایی هویت لبنانی را می سازد؟ کشوری به این کوچکی چگونه توانسته است تا این حد خبرساز باشد و در فرهنگ پیشرو؟ چه چیزی جز زبان، این کشور را که در آن هیچ نماد عربی – پوشش، معماری، حتی آب و هوا! – دیده نمی شود، با سایر کشورهای عرب پیوند داده است؟ تقابل مدرنیسم فرانسوی و سنت عربی چه آش درهم جوشی را پدید آورده است؟ کهن الگوی انسان لبنانی کیست؟
با احتساب ترافیک بیروت حدود 5 دقیقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسیده ایم. راننده رایزنی کنار کافه ای نقلی می ایستد و ما نشانی را برای دو پیرمردی که پشت میز نشسته اند، می خوانیم. هر دو به تأسف سر تکان می دهند که شارع امین مشرق را نمی شناسند. بعد با ناراحتی می گوییم که با استاد جرج جرداق قرار داریم. ناگهان از جا می پرند و می گویند، خانه جرج جرداق دو خیابان آن طرف تر است. با راهنمایی آنها به راحتی منزل را پیدا می کنیم. الحمرا محله ای است مرفه تر از سایر محلات بیروت و دست کم اسمش ما را به یاد قصر الحمرا می اندازد. انتظارش را نیز داشتیم. نویسنده ای که یک کتابش در جهان تشیع بیش از یک میلیون نسخه، فروش داشته است، باید هم در چنین محله ای زندگی کند.
اما ... واقعیت آن است که هر چه از خیابان اصلی دورتر شدیم، بیشتر شک کردیم! خانه جرج جرداق یک آپارتمان معمولی در یک ساختمان قدیمی در خیابانی متوسط بود. اسمش را روی زنگ پیدا کردیم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبیند. قصر الحمرا، آپارتمانی بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندی شده، و نه تمیز و پاکیزه. انگار کن که 200 کیلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهی دست یک بچه بازیگوش و بگویی هر جور که خواستی آنها را پخش و پلا کن! تابلویی هم به دیوار آویزان بود؛ مجلس رقصی کج! در حضور سلطانی خاک آلود! البته ناگفته نماند یک وجب خاک (دقیقاً همان 5 انگشت!) روی همه چیز نشسته بود، جوری که روی هیچ صندلی و مبلی نمی توانستیم بنشینیم. وقتی خواستیم چند کتاب را از روی مبلی برداریم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دوید و با دقت کتابها را برداشت و در جایی دیگر قرار داد. انگار نظمی در میان این بی نظمی حاکم بود. بگذریم؛ در زمان بسیار کوتاهی، همه اینها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو کرد.
پرسید که آیا عربی می فهمیم؟
جوابش دادیم: شوی شوی! (کمی!) اما اشاره کردیم که السید شریف، کار ترجمه را انجام می دهد.
دیگر جرج جرداق با ما صمیمی شده بود. به او گفتیم که خانه همه اهل قلم همین شکلی است. خندید و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همین خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...
همان ابتدای کار سؤال کردیم که آیا استاد تا به حال به ایران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، یک بار برای بزرگداشت سعدی و دیگر بار هم همین دو سال پیش (یعنی 2000 میلادی). مردمان ایران زمین را بسیار دوست می دارم، برخلاف ناشرانش! خندیدیم. من به ایشان گفتم که جنگ ناشر و نویسنده یک جنگ جهانی حی و قیوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:
- نه! در اروپا، خاصه در فرانسه این جور نیست. هنوز کار من در نشریه فنون الجمیل (هنرهای زیبا یاFine Arts) چاپ نشده است، آنها پیشاپیش چک حق التألیف را پست می کنند؛ اما من باید به مکتبه بروم و بالای همین کتابم که یک ناشر بحرینی بدون اجازه تجدید چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! این کارها مختص ما شرقی هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با این کارهاشان زیبایی های اسلام را از میان می برند. دقیقاً مثل بن لادن در عرصه سیاست.
بعدتر ، نگاه می کنم به اولین ترجمه امام علی، صدای عدالت انسانیت، اثر سیدهادی خسروشاهی. در شهریور سال 1344 هجری شمسی خسروشاهی چندان مقید و دقیق بوده است که در صفحات اول کتاب، نامه خود به جرداق را برای ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است.
" از من اجازه خواسته اید که هر 5 جلد کتاب مرا به فارسی ترجمه کنید و من این اجازه را به شما می دهم... از او درباره چگونگی علاقه مند شدنش به شخصیت امیرالمؤمنین سؤال شد:
- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعیون به دنیا آمده ام. دهی در ژنوب (جنوب) لبنان! دهی که اهل آن مانند سایر دهات اطراف، ذوق اصیل ادبی دارند... .
جالب است بدانید برای شناخت لهجه لبنانی در میان لهجه های مختلف عربی کافی است به مخرج جیم دقت کنید. لبنانی ها از تلفظ جیم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ می کنند. (این هم برای آنهایی که خیال می کنند عربها گچ پژ ندارند!) جالب تر است که بدانید در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. کاملاً به خلاف مملکت ما که هنوز لهجه مان بر نگشته، ادعای پایتخت نشینی می کنیم. یعنی آنها به هیچ وجه دوست ندارند که خود را اهل عاصمه - پایتخت- بلدشان، بیروت بدانند. به عکس، هر جایی که می روند اصالت روستایی خود را به رخ می کشند. ضمن آن که فراموش نکنیم روستاییان عرب (بادیه نشینان قدیم) به دلیل فصاحت و بلاغت، همواره بهترین افراد برای تحقیق اهل لغت بودند. بگذریم، استاد با ذوق اتیمولوژیکش ادامه داد:
- من زاده مرجعیون هستم. مرجعیون از دو لغت مرج و عیون تشکیل شده است. یعنی محلی که در آن چشمه ها پیش می آیند. کنایه از سرسبزی و طراوت. (و البته راست می گفت، دیروزش ما در بازدید از جنوب به طور اتفاقی از آن روستای مرزی گذر کرده بودیم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نیز کودکی مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار می کردم و به یکی از این چشمه ها پناه می بردم. مدیر مدرسه و معلمان همواره به دنبال این کودک فراری بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض می کردند. در این میان فقط برادرم حامی من بود. فؤاد جرداق.
- همان فؤاد جرداق شاعر؟
- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوی بود. بسیار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به این وادی کشاند. هر زمانی که پدر و مادر، معلم و مدیر، معترض من می شدند از من دفاع می کرد و به من می گفت تو خارج از مدرسه بیشتر چیز یاد می گیری. حقیقت آن است که او بعد از این که پشتکار مرا در خواندن متون ادبی دید، روزی کتابی قطور به من هدیه داد و گفت، همه ادبیات عرب در همین کتاب خلاصه شده است... .
- نهج البلاغه؟!
- آری! من نهج البلاغه را به دست می گرفتم و از مدرسه می گریختم و می رفتم در کنار چشمه ای، به صخره ای تکیه می دادم و غرق دریای نهج البلاغه می شدم.
پس همین کتاب شما را با امیرالمؤمنین آشنا کرد!
نه! من تازه گرفتار ادبیات امام علی شده بودم و نه گرفتار شخصیت امام. فراموش نکنید که ما مسیحی بودیم و در دِهی مسیحی نشین می زیستیم. پس خیلی به امام علی علاقه ای نداشتیم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتیم، اشعاری در مدح امیرالمؤمنین برای مهمان ها(ی مسیحی) می خواند و همین کمک می کرد به من!
چگونه به شخصیت جامع امیرالمؤمنین نزدیک شدید؟
- وقتی رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبیات عرب و فلسفه عرب تحصیل و بعد تدریس می کردم. در هر دوی این رشته ها مجدداً با امام علی برخورد کردم، به عنوان شخصیتی بزرگ در ادبیات و فلسفه.
تصمیم گرفتم یک تحقیق خیلی جدی بکنم پیرامون این شخصیت. از عقاد و طه حسین بگیر تا علمای شیعه. هر کتابی را که مرتبط با امام علی بود، خواندم.با مطالعه این کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولایت امام علی، حقانیت یا عدم حقانیت او صحبت کرده اند و شخصیت بزرگ او در این بحث ها گم شده است. چندان در حواشی مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانی علی را ندیده اند. زمامداری علی را دیده اند؛ اما از انسانیت او مغفول مانده اند.من سیراب نشدم. پس شخصیت درخشان و بزرگ او را شکافتم. فقد بقرت عبقریته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه های مرجعیون، عیون مرجعیون و نهج البلاغه دوران کودکی، اما با روشی جدید. همه کتابهایم درباره امام علی را همین گونه نوشتم... .
استاد ! از اولین کتاب بگویید صوت العدالة الانسانیه...
اتفاقاً ماجرایش خیلی زیباست. شما حتماً خیال می کنید که با کمک مسلمانان این کتاب چاپ شد؟ (سر تکان می دهیم - می خندد ) همان طور که متنش را می نوشتم، سردبیر مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنیم. من قبول نکردم.بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئیس کشیشان و راهبان فرقه کرملیه (از فرق مارونی مسیحی) گفت: من خودم این را به هزینه خودم چاپ می کنم. طبیعتاً خیلی خوشحال شدم. برای این که دیدم از دست این ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصی یافته ام.
و بعد حتماً مسلمانان شما را پیدا کردند!
خیر اتفاقاً اول کار، مسیحی ها فهمیدند و آمدند پهلوی من. ذوق زده و شادان. می گفتند تو عرب را سرافراز کرده ای. پول جمع کرده بودند و می خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم این کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئیس راهبان کارملیه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشید، من این را چاپ نکرده ام. این پول راهبانی است که در اینجا عبادت می کنند. ببرید این پول را بدهید به فقرا.بعدها آن کشیش - رئیس راهبان کارملیه - به من گفت من امام علی را دوست دارم و از برکت او فقرای ما نیز به نوایی رسیدند.
عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟
اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه ای در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضریح امیرالمؤمنین؛ اما بعد از او بعضی برادران شیعه این کتاب را بارها چاپ کردند و به من چیزی ندادند و متأسفانه حتی برای خرید کتاب خودم به کتاب فروشی ها می رفتم.
آیا تا به حال به نجف رفته اید؟
نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتی ما را که می بیند، توضیح می دهد: ) اما دو بار به کربلا رفته ام برای سخنرانی. آنجا مقام (قبر) امام حسین، پسر ایشان را نیز زیارت کرده ام.
دوست ندارید به زیارت امیرالمؤمنین مشرف شوید؟
راستش را بخواهید تا وقتی این مردک زمامدار است نه. صدام حقیقتاً آدم کثیفی است. قومیت عرب را به سخره گرفته است. ننگ عرب است.- این مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-
امام خمینی را چگونه دیده اید؟
خمینی بزرگترین رهبر جهان اسلام بوده است، در میان معاصران. خیلی بالاتر از حتی ناصر. من بزرگی و عظمت و حتی علم خمینی را از اخبار می توانستم فهم کنم؛ اما دو سال پیش که به ایران رفتم و خانه محقرش را دیدم، چیزی عظیم تر در او یافتم و آن نبود مگر صداقت و ساده زیستن و با مردم بودن...
استاد! تألیفات حضرتعالی بسیار متعددند. از تحقیقاتتان پیرامون امیرالمؤمنین، پنج جلد صوت العدالة الانسانیه، علی و حقوق بشر، علی و انقلاب فرانسه، علی و سقراط، علی و عصر او، علی و ملیت عرب، تا داستان فنانون احبا و اشعار فینوس و الشاعر ... و بسیاری کتب دیگر. الان آیا با توجه به کبر سن هنوز – به جز این برنامه صبحگاهی در رادیوی ملی – مشغول نوشتن هم هستید؟
بله! (انگار به استاد برمی خورد) من با نوشتن زنده ام. همین الان بیست کار چاپ نشده دارم. بعضی ها مثل کتابی راجع به دعبل خزاعی - شاعر اهل بیت هنوز چاپ نشده. کاری راجع به ابونواس اهوازی که در اصل اهل لغت و از بنیانگذاران علم نحو عربی است که همه ایرانی بوده اند. از سیبویه بگیر و بیا تا همین ابونواس... الان یک اپرای من در همین بیروت اجرا می شود به نام "انا شرقیه" (من بانوی شرقی ام) و کاری که هنوز مشغول نوشتنش هستم به نام حکایات ... داستان هایی طنزآلود از زندگی خودم... .
استاد کدام کارتان را بیشتر دوست دارید؟
(کمی فکر می کند) همین حکایات را که مشغول نوشتنش هستم.
می گویم نویسنده ای که کار ننوشته اش را بیشتر دوست داشته باشد، هنوز جوان است... می خندد.
از او راجع به ادبیات داستانی عرب پرسیده شد و او جواب می دهد.
خوشحالم از این که داستان های میخائیل نعیمه و نجیب محفوظ را پشت ویترین کتابفروشی های پاریس می بینم.
(بعد ناگهان می پرسد آیا لامارتین را می شناسید؟ ما سر تکان می دهیم که بله!) در یکی از کتابفروشی های پاریس من یک کتابی از لامارتین گیر آورده ام، قدیمی، راجع به پیامبر شما که کتاب بسیار نفیسی است؛ اما متأسفانه مسلمانان دنبال این چیزها نیستند. مثلاً همین "علی و الثوره الفرینسیه" را هیچ مسلمانی نیامده است به فرانسه ترجمه کند. آیا ترجمه این کتاب خدمتی به اسلام نیست؟ آیا مسیحیان باید این کتاب حاضر و آماده را به فرانسه ترجمه کنند؟آیا کتاب "امام علی و قومیت عربی" که یک کتاب بسیار دقیق است که چگونه امام از مسأله قومیت و به دور از ناسیونالیسم منحط به انسانیت می رسد، شایسته تحقیق و تتبع نیست؟
من عقیده دارم امام علی از مسیح بالاتر است. من شیفته شخصیت انسانی امام شده ام.ما کلاً مسیحی بوده ایم و بالطبع به امامت امام علی اعتقادی نداریم. (درمانده ایم که این چگونه بی اعتقادی و چگونه اعتقادی است که هیچ گاه حاضر نیست اسم امیرالمؤمنین را بدون امام بیاورد! راستش کمی پریشان شده ایم. مگر می شود کسی بهترین سالهای جوانی اش را بی اعتقاد روی چنین موضوعی کار کند و چنان ادیبانه ... اما استاد بی توجه به ما ادامه می دهد.) من در خانواده ای مسیحی بزرگ شده ام که اعتقاد به این چیزها نداریم، اما بگذارید خاطره ای با مزه برایتان تعریف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهایش را می فروخت و به دهات اطراف می برد و روزی اش از این راه به دست می آید. اما سنگی را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روی آن کار می کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آویخت.
حساس شده ایم تا بدانیم چه چیزی به سر در خانه این خانواده مسیحی در ده مسیحی نشین مرجعیون نصب شده بوده است. از استاد می پرسیم:
روی آن سنگ چه نوشته شده بود؟استاد می خندد و می گوید:
" لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار."
ای آنکه علی علی کنی ، کیست علی ؟
آنکس که تو اش وصف کنی ، نیست علی
یکروز برو، بــِزی چنان که می زیست
آنوقت بیا به ما بگو کیست علی؟

تا صورت و پيوند جهان بود علي بود
تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود
شاهي که ولي بود و وصي بود علي بود
سلطان سخا و کرم و جود علي بود
هم آدم وهم شيث وهم ادريس هم الياس
هم صالح پيغمبر و داود علي بود
همموسيوهمعيسيوهمخضروهمايوب
هميوسفوهميونسوهمهود علي بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علي شد
آدم چو يکي قبله و مسجود علي بود
خاتم که در انگشت سليمان نبي بود
آن نور خدائي که بر او بود علي بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج
با احمد مختار يکي بود علي بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علي بود
آن قلعه گشائي که در قلعهي خيبر
برکند بيک حمله و بگشود علي بود
آن گرد سرافراز که اندر ره اسلام
تا کار نشد راست نياسود علي بود
آن شير دلاور که براي طمع نفس
بر خوان جهان پنجه نيالود علي بود
اين کفر نباشد سخن کفر نه اين است
تا هست علي باشد و تا بود علي بود .